تبليغاتX
قاصدک بهاری

همیشه ماندگار من .... همیشه در هنوز ها

 

 

وقتی دور رو برت اینقدر شلوغ که وقت سر خاروندنم نداری ؛و بازم احساس تنهایی می کنی.

اونوقته که باید با تنهایی رفیق بشی ...

.تنهایی من پاکترین و باوفاترین یاری است که در تمام زندگی پیدا کرده ام

. تنهایی من با شادی های من شاد می شود و با غم های من غمگین.

 تنهایی من هیچ وقت مرا تنها نگذاشته است.

 من هرگز تنها نبوده ام چون همیشه تنهایی من در کنار من بوده است

. در فرهنگ تنهایی من خیانت جایی ندارد. تنهایی من به آسانی به دست نیامده است.

 تنهایی من از انتهای یک کوچه مه گرفته و غمگین با ناز و کرشمه به سمت من تنها آمده است

. تنهایی من با تمام چیزهایی که در خود دارد مرا تنها نمی گذارد.

 در تنهایی من، غم ، اندوه ، عشق شادی ، خاطرات و من جای گرفته است

. در تنهایی من همیشه می توان صدای موسیقی را شنید

. در تنهایی من همیشه فیلمی برای دیدن وجود دارد.

 در تنهایی من همیشه کتابی برای خواندن هست.

 در تنهایی من اشک همچون مرواریدی می درخشد

. من تنهایی خود را دوست دارم.

چون با وفاترین یاری است که در تمام زندگی پیدا کرده ام

 

 

تاريخ 88/08/17 می نویسدجیرجیرک تنها |

 

 

تاريخ 88/08/16 می نویسدجیرجیرک تنها |

 

 

 

 

 

 

کاش در کنارم بودی ، کاش می توانستم تو را در آغوشم بگیرم و نوازش کنم ...

باورم نمی شود که از من این همه دور هستی و فا صله بین من و تو بیداد می کند ...

کاش می توانستم دستانت را بگیرم و با تو به اوج خو شبختی بروم ....

کاش می توانستم بوسه ای بر گونه مهربانت بزنم .... ای کاش... ای کاش .... کاش...

دلم بد جوری هوای تو را کرده عزیزم ... دلم بد جور در حسرت دیدار تو هست ای بهترینم.....

باورم نمی شود ، این همه فاصله در بین من و تو غوغا می کند و دریای غم و دلتنگی در قلبهایمان

طوفان به پا می کند ، امواج تنهایی مثل خنجر در قلبهایمان مینشیند.....

و ای کاش در کنارم بودی ... کاش بودی و دلم را از امید و آرزوهای انباشته شده خالی می کردی ....

باورم نمیشد ، سخت است باور کردنش ، با نبودنت در کنارم گویا

در این دنیا تنهای تنهایم ... بی کس ، بی نفس ، میروم با همان پاهای خسته در جاده ای که به ان  سوی غروب خورشید ختم شده است ....

کاش که تو در کنارم بودی.... انگاه دیگر هیچ ارزویی از خدای خویش نداشتم ...

سخت است ولی باید نشست در گوشه ای و گریست و انتظار کشید تا  تو به سوی من بیایی ...

و ای کاش تو در کنارم بودی ، باورم نمی شود رفته ای و بار سفر را بسته ای  ، دلم بد جور برای تو تنگ است ... باورم نمی شود که رفته ای .....

 

 

تاريخ 88/08/15 می نویسدجیرجیرک تنها |
 

 

                                                      

 

اولش فکر نمی کردم که دلم رو برده باشه

                         

                        يا دلم گول چشای روشنش رو خورده باشه

    

 اما نه گذشت و ديدم که دلم ديوونه تر شد

                        

                           به تو گفتم و دلت از غصه من باخبر شد

    

 آخ که چه لذتی داره ناز چشماتو کشيدن

                         

                         رفتن يه راه دشوار واسه هرگز نرسيدن

            

می دونم دوستم نداری مثل روزهای گذشته

                             

                         من خودم خوندم تو چشمات يه کسی اينو نوشته

       

 می دونم فرقی نداره واست عاشق بودن من

                                 

                          می دونم واست يکی شد بودن و نبودن من

          

 اما روح من يه درياست پر از موج و تلاطم

                               

                                 ساحلش تويی و موجاش خنجرای حرف مردم

           

  آخ که چه لذتی داره ناز چشماتو کشيدن

                                   

                                  رفتن يه راه دشوار واسه هرگز نرسيدن

تاريخ 88/08/14 می نویسدجیرجیرک تنها |

 

 

مطمئن باش و برو

ضربه‌ات كاری بود

دل من سخت شكست

و چه زشت

به من و سادگی‌ام خندیدی

به من و عشقی پاك

كه پر از یاد تو بود

و خیالم می‌گفت تا ابد مال تو بود

تو برو، برو تا راحتتر

تكه‌های دل خود را آرام سر هم بند زنم

 

 

تاريخ 88/08/13 می نویسدجیرجیرک تنها |
 

 

کلاغه دلش گرفته بود ...


کلاغ سیاه پاپـتی ،


پرید روی شاخه درخت و گفت : قار و قار !


از یه جایی صدا اومد که : زهر مار !!!


بغض کلاغه ترکید ، یه قطره اشک از روی گونه هاش چکید ،

 
قطره اشک لابه لای پرهای
سیاهش گم شد و رفت ،


یه تیکه سنگ از تو حیاط یه خونه اومد و اومد نشست رو سینه کلاغ ،


قلب کلاغ ترکید و کلاغ افتاد رو زمین ...


یه صدا اومد : اون کلاغ زشـتـــو بـبـیـن !


کلاغه چشاش تار شد، همه جا رو سیاه می دیـد


عین خودش : زشت و سیاه ، کلاغ مرد ...


کسی نفهمید که کلاغ دلش خیلی گرفته بود ،


آخه شب قبل یه گربه بچه هاشو خورده بـود .


کلاغ هم دلی داشت ، همدم و همدلی داشت ،


کلاغ هم عاشق بود ، کلاغ سیاه پاپتی ،  زشت و


سیاه و خط خطی ؛ واسه خودش کسی بود ...


کی از دل کلاغ با خبر بود ؟! کی حالشو می فهمید ....؟!!


حیف کلاغ پاپتی ، سیاه و زشت و خط خطی ...


راستی ؛ مگه ما آدما از دل هم خبر داریم ؟!


ما آدمای رنگارنگ ، زشت و قشنگ ،


رد میشیم از کنار هم ...حرفای بیخود میزنیم ،


خنده هامون شیشه ای ، درد دلامون الکی ،


عاشقیامون دروغکی !


ما لای دودا گم شدیم ؛ تصویرامون خیالیه ،


هرچی که داره مغزمون ، شکلکای سئوالیه ...؟!


دل چیه : یک تیکه خون ، پر از " نرو ، پیشم بمون ... "


دلم میخواست کلاغ بودم ، همون کلاغ پاپتی ،


زشت و سیاه و خط خطی ...


پر میزدم تو آسمون ، کسی نمی گفت کـه : بمون !


می پریدم رو یه درخت گریه می کردم : قار و قار !


پشت سرش یه زهر مار !!!


حداقل این فحشه که راستکی بود !


اینجوری هیچکسی دلش واسم الکی نمی سوخت ،


کسی برام لباس پادشاه توی قصه ها رو نمی دوخت ...


نه عاشق کسی بودم ، نه کسی عاشقم بود ؛


کلاغ تـنهایی بودم ، گمشده تو شهر دود ....


اشک کلاغو هیچکسی نمی تونه ببینه !


حال دلش ؟! عجب ....! مگه حالی واسش میمونه ؟!


دلم میخواست کلاغ بودم تا که یه روز ،


زخم یه سنگ (که درد اون بهتره از زخم زبون آدما)
،


دلم رو با تموم این نگفته هاش بترکونه ،


کسی دلش واسه کلاغ زنده که نمی سوزه !


کسی دلش واسه کلاغ مرده هم نمی سوزه ...


صبح سحر یه رفتگر کلاغه رو انداخت لابه لای آشغالا ،


کلاغ با دلش پرید تو قصه ها ...


دلش نگو ، یه تیکه خون ؛ پر از " برو ، پیشم نمون .... "

 

تاريخ 88/08/12 می نویسدجیرجیرک تنها |

 

 

 

 

ای که آوای سکوت تو طنین افکن این روح خسته است هوا بارانی است...

آری بارانی بارانی دلها غمگین است و عشق همانند غباری برای چندی از کنار پنجره میگذرد

و من پنجره را میگشایم و او را مهمان هر شب و روز این دل خسته می سازم

دلی که همانند قطرات ریز شبنم با احساس و لطیف است و گل های بهاری زیبا و مهربان است...

نازنین دلم لحظه ها که همراه ثانیه ها میگذرد من نیز هر لحظه غمگین تر و محزون تر می گردم چرا

که فاصله ها زیاد میشود و برای چندی روزی فرا میرسد که برای مدتی باید اسیر زندان جدایی ها باشم

 نمی دانم...

آیا این دل خسته می تواند تحمل روزهای فراق را داشته نمی دانم واقعا نمی دانم ... !!!

 

 

تاريخ 88/08/11 می نویسدجیرجیرک تنها |
 

من از دنیا چه می خواهم؟؟

 

بجز تنهایی دستان سردت را و تو از من

 

آغوشی پر از

 

گلهای سرخ و زرد می خواهی

 

دلت گر اندازه ی روحم وسعت داشت می فهمیدی که من.....

 

اما نمی فهمی ...

 

که من تنها تو را ؛ تنها تو را؛ تنها تو را........

 

و ای معبود؛ ای تنها ترین تنها...

 

تو می دانی که قلبم را

 

 به هر کودک بچه ی عاشق نمی دادم

 

برای اینکه شاید بی هوا قلبم را بر زمین می زد وقلبی را که تو با عشق خود طراحیش کردی هزاران تکه اش

 

 می کرد.....

 

و ای افسوس....

 

که قلبم را به چشمان کسی بستم که بی حس بود..

 

نمی فهمید قلبم شیشه ای وار است

 

و آنگاه کز بلندای دوچشمانش زمین خوردم

 

هزاران سال از عمر جهان کم شد . چون

 

یک عاشق مرد.....

 

مردم کوچه به لبخند به او می گفتند:«دخترک ؛ عیبی ندارد. باز پیدا می شود ».

 

آآآآآآآآآآآآآآآه؛ عیبی ندارد...........آآآآآآآآآآآآآه.....

 

تازه فهمیدم قاصدک تنها ترین تنهاست

 

و قلبهای شیشه ای محکوم به شکستنند

 

و حسرت می خورم قلبم را

 

چرا با تو.........چرا با تو......چرا تو.......؟؟؟

 

دختربچه ی(.. ......)شهر قسمت کردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

تاريخ 88/08/10 می نویسدجیرجیرک تنها |

 

اینو برای یه دوست گذاشتم

که فکر می کنم به تاریخ خیلی علاقه داره .

 

 

تاريخ 88/08/09 می نویسدجیرجیرک تنها |

 

  

آهای تویی که توی آسمون نشستی و داری برق ستاره ها رو تنظیم می کنی، حواست هست یکی روی زمین دلش از بی ستاره بودن داره می ترکه؟

آهای تویی که نگاهت رو قرض دادی به ماه و داری خورشید رو دلداری می دی برای غروبش، هیچ حواست هست که روی زمین هر روز هزارتا دل مهربون غروب می کنن؟

آهای تویی که وقتی دلت می گیره ابرها رو بهونه ی باریدنت می کنی ، تویی که با هر قطره مهرت رو می چکونی روی گونه های خشک و بی حسم ،هیچ حواست هست که چندتا چشم سرخ و بارونی دلتنگتن؟

من خسته شدم ، فقط تا 21 شمردم و وقتی گفتم بیام چیزی نگفتی ، داد زدم و گوش کردم صدای سکوتت پیچید توی گوشی که سالهاست پر از صدای سکوته ، گم شد بین این همه بی صدایی ، فکر نمی کردم سکوت تو هم از جنس سکوت زمینیا باشه

من فقط تا 21 شمردم ، عدد زیادی نیست ، باید زود پیدا بشی اما نمی شی، گم شدی چون این روزها سجاده ام با تاخیر باز می شه؟من که دلم رو برات می فرستم هرشب، من که رسوای شب شدم با اون همه بوسه های آتشین که گم می شن بین نور ستاره هات، دلت میاد ؟ مگه نه که کریمی؟ مگه نه که بزرگی و مهربون؟ دلت میاد؟این همه سرگردونی چیه که هلشون دادی توی سوت و کور تنهایی هام؟

خسته ام ، تموم تنم درد می کنه ، دلم داره ته می کشه، پر از حسهای جدیدم اما دارم غریبی می کنم با تک تک لحظه هام، روحم داره قلقکش میاد و من خنده ام نگرفته از این شوخی زمینیت

سپردم به تو ، خودمو، دلمو و روحی که این روزها داری گردگیریش می کنی

 

 

تاريخ 88/08/09 می نویسدجیرجیرک تنها |